تبليغاتX
سکــــــــــــــــــــــــوت شیشه ای

 

امروز مي خواهم از او بنويسم: از مادر که با ارزش ترين هديه خداست ، مادر امروز روز توست ، هر روز بايد روز تو باشد و اين از بي معرفتي ماست که فقط سالي يک بار اين گونه به ياد تو هستيم ، تويي که هر روز به ياد مايي و تويي که روزها و شب ها را به پاي ما ريختي و سوختي و ساختي تا ما را بسازی ، مادرمي دانم که دل نگرانم هستي و دوست دارم بداني که مي دانم هنوز که هنوز است دلشوره من را داري...مادر امروز روز توست و من امروز بيش از هر روز به ياد مي آورم روزهاي بي قراري ام را که بي قرارم بودي و روزهاي دوري ام که دل توي دلت نبود...مادر امروز از راه دور سلامي دوباره مي دهم به تو که بي مضايقه خوب بودي و هستي و مي ماني...آرزو مي کنم براي همه مادران دنيا که صد و بيست سال زنده باشند و تو هم باشي،پدر باشد تا ما هم باشيم و با هم باشيم ...چه دور،چه نزديک ،مهم نيست ، مهم اين است که تو مادري و هرگز ما را از خود جدا  نمي داني...!،چه نزديک ،مهم نيست ، مهم اين است که تو مادري و هرگز ما را از خود جدا  نمي داني...!

 


روزت مبارک  

 

 

 

 

 

نابینا:

 

عشــــــق مادرانه تو در قلب کوچک من هـمچون مهتابیست فـــــروزان

فاصله ها کم میشود و من به تو نزدیک تر.

اما هیچ گاه روی ماه تو را نخواهم دید چون در قلبم ، مهتابی بر پاست که دیدن و احساس کردن  را آنجا تجربه خواهم کرد پس هیچ گاه از تو جدا نمیشوم چون تو همیشه در قلب من هستی و نور مهتابت نشانه بزرگی و عظمت مادرانه است ، پس به خود میبالم به خاطر گوهر گرانبهایی که درزندگی ام عاشقانه زیست .

آرامش شیرینی را که در اعماق وجود خود درک میکنم جاودانه ترین و پاک ترین  احساساتیست  که تو به من بخشیده ای ، ای بهترین آفریده ی  خــــــــــــدا
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:0 توسط اشـــــــکان


 

 

خدایا همه ی درماندگی هایم را به دوش کشیده ام و شتابان به سوی تو می آیم

همه ی کوچه و پس کوچه های دل تنگی ام را گشته ام نبودی

حتی تو نیز مرا در این بیغوله ی درمانده خوار تنها گذاشته ای

من مدتهاست که مرده ام اما خود خبر ندارم.

خدایا دیگر رمقی نمانده برایم آخر زیر آوار چراهای کشنده دارم خفه می شوم.

چندیست که دیگر جلوی آینه یکی دیگر را به جای خود می بینیم !

آنقدر شکسته شده ام که دیگر خودم را هم نمی شناسم !

من مدتهاست از دنیا و نیاز های دنیوی دور شده ام !

دیگر هیچ حسی ندارم حتی گرسنگی , تشنگی , شادی , خنده , گردش و سر سبزی طبیعت که زمانی تمام عشقم تماشای طبیعت سبز بود همه و همه از یادم رفته !

ای خدا من کی مرده ام که خود خبر ندارم؟

نمی دانم در کدامین گودال تنهایی خودم را چال کردم که دیگر خود را نمی بینم !

خدایا از هر چیز که بگریزم در نهایت به تو پناه می آورم آخر هیچ کسی از این چاله های پر درد قلبم خبر ندارد جز تو!

هیچ کس نمی فهمد مرا ! حتی خودم !

آرامش جانم را گم کرده ام روز و شب می جویم اما نمی یابم !

شاید هم آرامش مرا گم کرده ! نمی دانم .............

هیچ نمی دانم .....

سقوط جای صعودم را گفته !

می دانم که دیگر چیزی نمانده که زیر یک خلوار خاک خفت دفن شوم .

مهم نیست

آخر چیزی ندارم که نتوانم از آن دل بکنم !

می دانم که هیچ کسی هم نیست که برایم قطره اشکی بریزد !

چون هیچ کس جزخودم نمی داند که چه طوفانیست در درونم .

و چه درد جان کاهیست که تمامی سلولهایم را می فشارد.

هیچ کس هیچ نمی داند.

سقوط حقیقت وحشتناکیست مخصوصا اگر این سقوط بال پروازت را هم شکسته باشد.

خدایا من در این ۱۷ ۱۸ سال به اندازه ی 80 سال زندگی کردم دیگر عمر از تو نمی خواهم !

بگذار فقط بگویم این دنیای تو خیلی کوچک است من انتهایش را می بینم خیلی خیلی کوچک است .

هیچ وقت نتوانستم اقبالی به این دنیایت داشته باشم .

هیچ وقت...!

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:0 توسط اشـــــــکان